July 2, 2008
بار ديگر ميلان
اين هم يک تکه از مقالهی من:
احمد بن بن روزنامهنگاری است که با سی و سه کار مداوم مطبوعاتی و تجربههای نابی در خبرنگاری منطقهی جنگی، وقتی ازش بپرسند چهکارهای؟ میگويد: من خبرنگارم. و دوربين و ميکروفون به دست دنبال خبر میدود.
بار پيش که در رم مهمانش بودم، بخشی از رمان «تماماً مخصوص» را براش خواندم، فصل خودش را. و بعد باهاش گفتگويی کردم که در زمانه منتشر شد. گفتگوی يک نويسنده با شخصيت رمانش.
June 22, 2008
يک لبخند کافی است!
اين هم شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»
شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند
در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخنهایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفرهی خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی.
يک روزنامه را به خاطر اين عکس توقيف کردند. خب همين است ديگر! آلن دلون که نيست. يا بايد برود قيافه اش را عوض کند، يا نمی دانم چه خاکی بايد به سر خودش بريزد. کاريش نمی شود کرد. همين است، چيزی در همين مايعات
May 16, 2008
ارديبهشت
تمام سالهايی که مینوشتهام، امروز را بهانه کردهام که يک داستان بنويسم. تقريباً هر سال در چنين روزی، يک داستان به خودم هديه دادهام، بجز چند مورد و چند سالی که اصلاً نتوانستم بنويسم، درست در زمانهايی که قلمم کار نمیکرد و زندگی ملالآور، سايهاش را روی من میانداخت، تا حدی که نحوست و نکبتش بیبر و بیحاصلم میکرد. با خودم میگفتم امسال هم بی داستان گذشت.
تقريبا بيش از بيست داستانم تاريخ امروز را بر خود دارد. همين بهانه برای من کافی بود که خودم را فريب بدهم، فريب نه. يک داستان به خودم هديه بدهم.
امسال هم روزگار با من راه آمد، و يک داستان کوتاه خوشگل نوشتم. يکنفس و در يک نشست.
دو سه عبارت اولش را میگذارم اينجا، بقيهاش را در جايی چاپ خواهم کرد. کجا؟ نمیدانم. بالاخره يک ديوار بیشعار در ايران پيدا میکنم که اثر انگشتم را بگذارم روش.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفیدپوش پر شده بود: «اگر میخواهید، با من بیایید.» و انگشتهای کشیدهاش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی میکند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش.
موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ – بگویی نگویی – به لبها و چشمهاش کشیده بود که مثلاً بیرنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لبهاش را ماتیک تصور میکردم، و سایهی کمرنگ بالای پلکها یا برجستگی گونههاش را نم رنگی میدیدم. و چه فرق میکرد؛ زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمیداشتم دلم از همهچیز سرمیرفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود و تو میتوانستی اندام ترکهاش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همینجور مثل پروانه بال بال بزند، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیدهاش را زیر پستان چپش بکشد: «اگر میخواهید، با من بیایید.»
همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم...
...
...
27 ارديبهشت 1387
April 9, 2008
ديشب
مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی میکرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشينها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوشهات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دستهای موی صاف بود که در عکس هزاران بار تکرار شده بود.
میخواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهرهآور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشينها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پردهای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمیتوانستم کمکش کنم.
دل دلزنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.
March 20, 2008
سال نو
درد عشقی کشيدهام که مپرس
زهر هجری چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگُزيدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام که مپرس
سوی من لب چه میگَزی که مگوی
لب لعلی گزيدهام که مپرس
بی تو در کلبهی گدايی خويش
رنجهايی کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام که مپرس
دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر میانگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم.
از همهی دوستانم که يادم بودند و آمدند و ستارهای روی سنگم کشيدند، سپاسگزارم. سال نو برشما مبارک. اميد که امسال، مرغ آزادی بر سردر وطن ما خانه کند.
March 12, 2008
خواب صبح
اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب میشوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير میافتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مردهگی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم میريزد تا آدم چند دقيقه بيشتر در آن غوطهور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی میچرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم میگفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفتهم سر کار و دارم کار میکنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»
ديروز هم همينجورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت میشه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. میخوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمیخوام. پاشو ديرت میشه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول میکشه. میدونی چقدر راهه؟»
February 6, 2008
صد کتاب سال
اين خبر را از يک روزنامه نقل میکنم:
سمفونی مردگان در فهرست بهترینها
سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.
![]()
«سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books تحت عنوان Symphony of the Dead به چاپ رسید، در سازمان World Book Day انگلستان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد. کسانی که مایل باشند در این خصوص بیشتر کسب اطلاع کنند میتوانند از طریق ایمیل با ناشر تماس حاصل نمایند:
January 27, 2008
شب شعر
روز چهارشنبه 23 ژانويه در دانشگاه تکنيک برلين شعرخوانی داشتم. عنوان برنامهی ما را از گوته، شاعر بزرگ آلمان وام گرفته بودند: «شرق و غرب». و برنامه شعرخوانی من بود و اجرای موسيقی علی مظلوم.
من با گوته شروع کردم، و سری هم به حافظ زدم. يک شعر از گوته، يک غزل از حافظ.. و گفتم حيف که شما آلمانیها از يک لذت بزرگ محروميد؛ همان لذتی که ما ايرانیها با خواندن "ديوان شرقی و غربی" گوته حاصل میکنيم، و با هر شعرش صاف میزنيم توی خال، و از سرچشمهی اصلی يعنی ديوان حافظ، جامی به سلامتی خودش میزنيم توی حال. هر شعر "ديوان شرقی و غربی" گوته، يک مرجع از حافظ دارد، که ما شانس خواندش را داريم.
و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همانطور که گوته را ايرانی میدانم، حافظ را آلمانی میخوانم. شکسپير میتواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشریاند، و همه کار کردهاند بهخاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.
علی مظلوم هم دربارهی موسيقی ايرانی سخنرانی کرد، و کمانچه نواخت و او نيز کمی دربارهی گوته و حافظ و شعر و موسيقی حرف زد. و با صدای کمانچهاش جانی ايرانی به فضا بخشيد.
به ويژه وقتی شعرهام را میخواندم، لطف کرد و با بداههنوازی زيباش مرا مديون خود کرد. مريم طيوری هم که شعرهام را به آلمانی ترجمه کرده بود، کنار من نشسته بود و با تمام احساس میخواند.
خانم دکتر کاماش، از استادان دانشگاه که ميزبان ما بود، دستور داده بود همه جای سالن را با شمع و گل و کاغذ رنگی، و همه با سه رنگ پرچم ايران تزيين کنند.
حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را میشنيدم.
در پايان برنامه هم همهی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينیهای ايرانی پذيرايی شدند، و خوش و خرم به خانههاشان رفتند. در بين افراد سالن چند دانشجوی ايرانی هم مشاهده شدند.
January 21, 2008
January 12, 2008
بیبهانه در "جاده"ی رادی
با احترام، برای خانم رادی مهربانم
استادم، رفيقم، اکبر رادی، يکی از بهترين نمايشنامهنويسان وطنم درگذشت. چند روزی لال شده بودم، و هيچ نمیتوانستم بگويم. عزادار بودم، در سوگ انسان نازنينی بودم که بوی انسانيت آنتوان چخوف در نوشتهها و رفتارش مرا مست میکرد. نيستم که بیبهانه به خانهاش بروم، سراغش را بگيرم، چهرهی خندانش را ببوسم. فقط میتوانستم نامهای بهش بنويسم که همين چند خط را نوشتم. همين.
حالا ديگر ايران يک نويسندهی خوب، و يک انسان شريف به نام اکبر رادی را کم دارد. و من سخت دلم گرفته است.
آقای رادی عزيزم،
نمیدانم در پيچ کدام جاده بود که من شبها به شما پناه میآوردم و ساعتها با هم داستان میخوانديم يا نمايشنامه، و وسط کار، همسرتان میآمد با يک سينی پر از هله هوله، دو بشقاب پر از همه چيز، و تميز، و خوشمزه، و ما میخورديم و مینوشيديم، و نگاه من به دستهای شما بود که روی ميز با تسبيح ور میرفت که حوصلهی چشمهای من سر نرود.
همهی اهل ادبيات میدانستند که اکبر رادی يکی از مودبترين اديبان روزگار ماست، و اين را من هيچوقت به شما نگفتم. اينکه "در دورهی دانشجويی روی نمايشنامههاتان کار اساسی کرده بودم و کارهاتان را دوست داشتم" را من گفته بودم، و اينکه "حيف! اگر فضای تئاتر اينهمه محدود نبود تو حالا نمايشنامهنويس خوب ما بودی" را شما گفتيد.
يادتان که هست، نشد. آنقدر بلا سرمان آمد که عاقبت دور تئاتر را يکقلم قلم کشيديم و رفت پی کارش. اين چيزها را ما با هم مرور کرديم و دربارهشان حرف زديم، اگر خاطرتان باشد. آن روزهای آخر کسی مدام تعقيبم میکرد و من تا به خانهی شما برسم سه بار مسير عوض میکردم، آژانس میگرفتم، تاکسی سوار میشدم، مستقيم میرفتم، و يکباره میدويدم آنطرف خيابان غيب میشدم که وقتی از پلههای خانهتان بالا میآيم به گفتگویمان فکر کنم، به شما، به آن سينی تميز و آن دو تا بشقاب، به چهرهی خوشحالتان که شکفته میشد و پشت ميز آن اتاق کوچک مینشستيد برابرم تا دوره کنيم آن روزگار نحس را. و ورای کلام از سرانگشت لحظهها بگريزيم.
نمیدانم در پيچ چندم جاده بود که من نوار توميتا را برای شما آوردم. گفتم من هميشه خودم را در نوشتن با موزيک شرطی میکنم، و هر کاری را با يک موزيک مینويسم، و تا آن موزيک را میگذارم، میروم توی فضای کار، و يکباره میبينم تا آرنج دستم به کار است.
اين چند ماه آخر با شما گذشت، هفتهای سه چهار شب، و تا نيمههای شب جاده را میرفتيم، و تمام نمیشد، يکجا ناچار میزديم بغل، من میبايستی به خانهام میرفتم. دير وقت بود، و حرفها به آخر نرسيده بود؛ همينجور نصفه نيمه در تاريکی شب خودم را گم میکردم، و درست در حوالی نياوران سروکلهام از پيچ جاده پيدا میشد که آن آدم بيکار به تعقيبش ادامه دهد.
نمیدانم چه کار بدی کرده بوديم که اينجور زير ذرهبين حرکت میکرديم. آدم احساس میکند مورچه است، و کسی با ذرهبين دارد اين مورچه را سير ورنداز کند، و اينجوری بود که بازجوی من آن اواخر مدام میگفت: تو میخواهی واسلاو هاول بشوی! زير ذرهبين آدم بزرگ میشود، باد میکند، نمیدانم چند برابر، ولی هولناک میشود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند. آدم دستش را در سايهی نور چرنده پرنده کند و خودش از آن بترسد! اين ديگر از عجايب روزگار بود، و هنوز هم هست. با اينحال اينکه "چه اشکالی دارد يک واسلاو هاول هم از اين خاک سر بر کشد شايد سرنوشت ملتی عوض شد" را شما گفتيد، و بعد هم خنديديد: اميدوارم وقتی هاول شدی این شبها را از ياد نبرده باشی!
و اينکه "من هميشه خودم را شاگرد شما میدانم، و اين لحظههای نابم را با دنيا عوض نمیکنم" را من گفتم.
نه من، هيچکدام از ما نويسندگان قصد هاول شدن نداشتيم، هاول در سرزمين ما يعنی پلی که مردم از روی کمرت بگذرند و زير گل و لای کمرت را خرد کنند. هاول در سرزمين خودش يعنی نويسندهای که نسل قبلیاش با حضور نازیها کلاه از سر برداشتند و بهآرامی آتش کورهی شيشهگری را تيز کردند تا چيزی از کشورشان بر باد نرود، نسوزد، خراب نشود، زمانی هم که روسها آمدند باز کلاه از سر برداشتند و نيم قرن چکمهی استالين را نيز تحمل کردند، تا اينکه ديوار برلين فرو شکست، و آنها باز برای اروپای آزاد کلاه از سر برداشتند، و خودشان را رساندند به بقيه. ملتی صلحجو و آرام که خودشان را با چکمه همکلام نمیبينند، دهن به دهن سرنيزه نمیگذارند، و عافيتشان را میجويند. طبيعی است چنين ملتی کافکا و بهوميل و کوندرا و هاول عرضه میکند. هاول در سرزمين ما يعنی اينکه شما چهار دهه نوشتيد و به فرهنگ ايران افزوديد، اما اگر سی سال معلمی و زان پس حقوق بازنشستگی نبود نمیدانم چه بلايی سر کاغذ و قلمتان میآمد.
گفتيد و گفتم که ما نويسنده باقی خواهيم ماند، و راوی آنچه بر ما گذشت. ولی آقای رادی من! چرا زندگی اينهمه سخت بود؟ چقدر با ترس و وهم و کابوس خوابيديم، چقدر با وحشت از خواب پريديم؟ يک عده میخواستند مملکتداری کنند، تاوانش را من و شما پس داديم؟ چرا؟
به شما گفتم «جاده» شما در دورهای تأثيرگذار بود، بهويژه نثر شسته رفتهاش که: مه غليظی در شيب دره کش آمده بود...
صحبت چوبک و هدايت هم بود. من معتقد بودم که تمام داستانهای هدايت به پای يک داستان چوبک نمیرسد، و بوف کور از تمام آثار چوبک سر است. با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم که دو نمايشنامهنويس يک دوره، يعنی رادی و بيضايی علاوه بر توانايی درامنويسی، در ادبيات فارسی فوقالعادهاند. واژه آفريدهاند و کلمه ساختهاند. باز هم با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم بياييد در مراسم قلم زرين گردون تا برندهی نخست نمايشنامه جايزهاش را از دست شما بگيرد. و شما آمديد و جايزهی داود ميرباقری را به او داديد و شبش تا ديروقت مانديد که در محفل خصوصیتر چيزی بنوشيم و کمی حرف بزنيم.
آقای رادی من!
میبينيد که از رفقا ديگر چيزی برايم نمانده، آخرين ستارهی رخشان شبهای تنهايی من، سر از جادهای ديگر درآورده، و بیاعتنا به من که رفيقش باشم، به راه خودش میرود.
روزی که پروندهام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم با کلی آدم و رفيق که حالا در سينهکش پنجاه سالگی وقتی به پشت سر وامیگردم، برهوت شده، يا شايد سوی چشمهای من است که فضای پشت سرم را اينگونه مینماياند.
دلم گرفته است، از اين سرنوشت شوم که چيزی جز نوشتن و عقوبت در سفرهی هيچکداممان نبود. دلم برای همان شبهای وحشت تنگ است، که شما چهرهی ترسخوردهی مرا با لبخند بهانه میکردید تا از داستان حرفی بزنیم. آخر، من و شما گربهی مرتضا علی بودیم، از هر طرف که پرتمان میکردند، یا هر بلایی سرمان میآوردند باز برمیگشتیم در جاده و داستان و آن سینی تمیز که همسرتان میآورد، حال و احوالی میکرد، و او نیز لبخندی میزد که يعنی مثلاً من از این روزگار نحس شما باخبر نیستم، هستم که رادی بنویسد و خوشحال باشد، و با مهمانش دوره کنند آنچه بر ما خواهد گذشت.
آخر آقای رادی خوبم! شما بوديد و معرفتتان. چطور دلتان آمد اينجور تنها رهايم کنيد و برويد؟ نگفتيد که تنهايی در غربت هزار بار کشندهتر از غريبی در وطن است؟
December 26, 2007
بازی
بچه که بودم میدويدم وسط بازی بچهها و میگفتم: من هم بازی!
بازیگوش در بازی جا خوش میکردم و خون به چهرهام میدوید، تب میکردم، داغ میشدم، و یادم میرفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی میرفتم، سیر از بازی، بینان به خانه برمیگشتم. مادربزرگم میگفت: حالا چی بخوریم؟
بچه شده، پسر بچه! بازی میکند! با بیست سالهها همبازی شده و میگوید من هم بازی! داغ میشود، یادش میرود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی میکند، دیر وقت به خانه برمیگردد، خودش به خودش میگوید حالا چی بخوریم؟
خیال می کند که واژه خوردنیست، خیال میکند واژه را در نانوایی آویزان میکنند که شاید کسی گذشت و يکی خرید. نمیداند که دیگر نان نیست، تمام شده. آرد هم نیست، گندم هم نیست، آسیابان هم نیست. زمین هست. زمین بازی...
December 18, 2007
کوکو
منظومهی عینالقضاة و عشق / قسمت دهم
عینالقضاة من!
روزها و شبهام
به جستجو میگذرد
و تنهاییهام خالی از من و تو
خالی از خدا.
حتا جنازهی شعلهور خدایان
این تاریکی را درمان نمیکند.
دروغ
تاريکیست.
در بازیهای کودکانه
دروغ جزو شيطنت نبود.
شيطان اگر
خود را
کتکخوردهی آدم نمیخواند
قابل ترحم نمیشد.
پرندهی ساعت لنگری میگفت:
کو کو!
و زمان میگذشت.
هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی میسازم
تا خدایان به زمین باز گردند.
تاريکی
دروغیست
که با نور برملا میشود.
و من به انتظار پيکری شعلهور
بر بلندای شهر
نگاهم را شعله میکشم
و
ساعت پايان نزديک میشود
نزديکتر از نبض تو
به گردن من.
کسی میخواند:
کو کو!
میخواند و پس مینشيند
در ويترين قابشيشهای.
پس،
مینشينم به تو نگاه میکنم؛
در ساعتی که نيست
سرت را بيرون بياور و
بخوان!
چون پرندهای که نيست.
عینالقضاة من!
زندگی
جنازهی بردار شدهای است
که از پی شعلهی شمعی برافروخته باشند
اینجا برای خدایان حیاتی نمانده
تا از مرده بستانند
و مردهها هنوز انتظار تو را میکشند.
هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست
هيچ نشستهای نيست
هيچ ساحلی نيست
هيچ آدمی نيست.
نيست میشوم بی تو.
هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
جنازهها را
به جستجوی زندگی فروهشته
با تو پوست خواهم کند.
...
جنازهها را
از کاه پر میکنی یا از خود؟
خودم را از تو پر میکنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟
December 3, 2007
همکاران
اين تکه کاغذ را که لای کيف زنانهای فرسوده شده بود، امروز جايی پيدا کردم. چيزهای ديگر هم پيدا کردم که هر کدام سرنوشتی دارد و ماجرايی. علیالحساب نوشتهی اين تکه کاغذ را که از جانب يک دعانويس برای يک پزشک ارسال شده میآورم:
همکار ارجمند و بزرگوارم جناب آقای دکتر اسداله ملک
با عرض سلام و ارادت
مريض دعايی نيست، دوايی است.
حامل کاغذ خدمت حضرت عالی معرفی میشود. اقدامات مقتضی مبذول فرمايند.
با احترامات، نصراله ابوالمعالی



